یکی دو روز پیش داشتم یکی از دفتر خاطرات قدیمی رو نگاه می کردم
که چشمم افتاد به یه ترانه از سیاوش قمیشی که تو دفترم نوشته بودم .
یادم افتاد که اون موقع چقدر اون ترانه رو دوست داشتم چون خداییش
حرفای قشنگی داره . فکر کنم شما هم اونو شنیدین ولی حالا دوباره اونو
واسه خودم اینجا ثبت می کنم تا دوباره فراموش نکنم .
تو یه تاک قد کشیده
پا گرفتی روی سینم
واسه پا گرفتن تو
عمریه که من زمینم
راز قد کشدنت رو
عمریه دارم می بینم
داری می رسی به خورشید
ولی من بازم همینم
می زنم چوب زیر ساقت
واسه لحظه های رستن
ریختن اب زیر پاهات
منو هی شستن و شستن
توی سرما توی گرما
واسه تو نجاتم عمری
تو هجوم باد وحشی
سپر بلاتم عمری
آدما هجوم آوردن
برگای سبزتو بردن
توی پاییز و زمستون
ساقتو به من سپردن
سنگینیت رو سینه ی من
سایتم نصیب مردم
میوه هاتم آخر سر
که می شن قسمت هر خم
نه دیگه پا می شم این بار
خالی از هر شک و تردید
میرم اون بالاها مغرور
تا بشینم جای خورشید
تن به سایه ها نمی دم
بسه هر چی سختی دیدم
اینقدر زجر کشیدم
تا به آرزوم رسیدم
بذار آدما بدونن
میشه بیهوده نپوسید
میشه خورشید شد و تابید
میشه آسمون رو بوسید


