سلام رفیق
آخرین کلام تو و نام تازه ی من است
و چه مهربانانه می سوزاندند
همه ی خاطرات ما را
در آن کوچه ی سبز
اگر چه پاییز بود
وطبق قانون طبیعت درختان برگ ریز . . .
ولی بهار بود حال و هوای آن کوچه
وقتی که می گفتی : " سلام محبوبه ی من . . . "
چقدر خزان انتظار
و چقدر بهار دیدار
هنوز به یاد دارد بوته ی یاس سرک کشیده از دیوار
امروز همان کوچه بود و همان دیوار
همان بوته ی یاس بود ولی . . .
بدون بهار
نه آن نگاه صمیمی
میان چشم هامان
نه حتی تبسمی کوتاه
به حرمت همه ی آن انتظارها
دیگر نه کوچه , کوچه ی ما بود و نه هوا , هوای ما
. . . . .
وشنیدم از لبان تو نام تازه ی خود را
که آرام می گفتی :
" سلام رفیق "
تهمینه

