چگونه فراموشت کنم که تو از یادم نبرده ای؟
چگونه چشم از تو بر گیرم که چشم بر من دوخته ای؟
چگونه از تو بگریزم که تو مرا دربر گرفته ای؟
ای آنکه اشک مرا قبل از اینکه بریزد به دامان می گیری . . . .
امام سجاد (ع)/مناجات خمس عشر

من خيلي بدم . . . خيلي بدم كه وبلاگمو ول كردم به امون خدا . . . دلم براش مي سوزه كه
مديرش يه آدميه مثل من كه اين جوري ولش كردم به حال خودش . ولي باور كنين تو اين مدت
سرم شلوغ بود . البته قبول هم دارم كه تنبلم مثل هميشه . . . . . .
منو ببخش . . . .

صبح زود است ومن
سبدم را بر مي دارم
به اميد چيدن خوشه ي مهر
راهي باغ خدا خواهم شد
پاي در راه ، سبد بر دوشم
هر كه را مي بينم ، از در باغ محبت نشان مي پرسم
ولي انگار نمي داند كس ، راز خيره شدن گل
به خنديدن خورشيد ،
به تابيدن ماه
جاده ها در پي هم مي آيند
و هنوزم سبد من خاليست
چند قدم آن سو تر كودكي مي بينم
روشن از نور اميدي كه فانوس دو چشمش دارد
مي پرسد :
سبدت از چه پر از رنگ تهي ست ؟
- در پي ميوه ي مهرم
- چرا؟
- چون شنيدم كه كسي مي گويد : طعم آن عمر ابد مي بخشد .
- از كجا آمده اي؟ چند فرسنگ به زير قدمت لغزيده ؟
- خانه ام آن طرف خوابگه خورشيد است .
تا بدين جا گذر كرده ام از كوه
از دل جنگل سبز
پاي در آب گذشتم از رود
دشت هايي چه فراخ، جاده هايي چه دراز
باغ هايي كه به من سفره ي رنگين بخشيد
- در مسيرت چه كسي بست حصار ؟
- هيچ كس .
- چه كسي تاوا
ن خواست از براي گذر از كوه ، جنگل ، رود ؟
- هيچ كس .
- بوسه ي تركه ي آلو به تنت خورد آيا كه چرا ميوه ي باغم خوردي ؟
- نه .
- كه چرا سايه و نورم به سرت بود ؟
- نه .
و چه زيبا خنديد به نگاه خيره و خسته ي من
گفت : معناي محبت اين است
و چه ساده تو از آن بي خبري .
سبدم خالي ماند دست هايم خالي تر و نگاهي كه پر از يافتن است
با خو دم مي گويم :
باز فرداي دگر مي آيد
سبدي از دل خود مي سازم
و در آن ميوه ي عشق از پس هر ضربان خواهم ريخت
و به هر كس برسم ميوه اي خواهم داد
تا بداند كه محبت چه طعمي دارد
و چرا باغ خدا بي حصار زير قدم هامان است
وقتی دریا با موجش ساحل رو بغل کرد
وقتی آسمون صورت ماهش رو بوسید
وقتی باد گیسوی گندمزار رو نوازش کرد...
اون روز دنیا تو رو از خدا هدیه گرفت
امروز به خاطر تو
جاده های بینمون رو با بوی نرگس
فرش میکنم
و با یه بوسه از راه دور میگم :
تولدت مبارک...

یکی دو روز پیش داشتم یکی از دفتر خاطرات قدیمی رو نگاه می کردم
که چشمم افتاد به یه ترانه از سیاوش قمیشی که تو دفترم نوشته بودم .
یادم افتاد که اون موقع چقدر اون ترانه رو دوست داشتم چون خداییش
حرفای قشنگی داره . فکر کنم شما هم اونو شنیدین ولی حالا دوباره اونو
واسه خودم اینجا ثبت می کنم تا دوباره فراموش نکنم .
تو یه تاک قد کشیده
پا گرفتی روی سینم
واسه پا گرفتن تو
عمریه که من زمینم
راز قد کشدنت رو
عمریه دارم می بینم
داری می رسی به خورشید
ولی من بازم همینم
می زنم چوب زیر ساقت
واسه لحظه های رستن
ریختن اب زیر پاهات
منو هی شستن و شستن
توی سرما توی گرما
واسه تو نجاتم عمری
تو هجوم باد وحشی
سپر بلاتم عمری
آدما هجوم آوردن
برگای سبزتو بردن
توی پاییز و زمستون
ساقتو به من سپردن
سنگینیت رو سینه ی من
سایتم نصیب مردم
میوه هاتم آخر سر
که می شن قسمت هر خم
نه دیگه پا می شم این بار
خالی از هر شک و تردید
میرم اون بالاها مغرور
تا بشینم جای خورشید
تن به سایه ها نمی دم
بسه هر چی سختی دیدم
اینقدر زجر کشیدم
تا به آرزوم رسیدم
بذار آدما بدونن
میشه بیهوده نپوسید
میشه خورشید شد و تابید
میشه آسمون رو بوسید

دوستای خیلی خوبمون
نوروز همتون مبارک . همیشه سبز باشین
قدم زدن روی تن ساحل زیباست . . .
و زیباتر از همه چیز جای پای توست بر صفحه ی شن ها
اما رقص موج با همه ی زیبائیش . . . چه آسان می برد آن نقش دوست داشتنی
را در این بهارترین بهاران جای پایی باش که هیچ خزانی با رقص رنگینش
نبرد نقش حضورت را . . .

واما یه تبریک اختصاصی به رضای مهربون خودم .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سی بار به دنبال بهار
دانه به دانه اسفند را تشریح کردم
به سی امین روز دانه ای یافتم
تو بودی وبهار آمد . . . . .
و اسفند تشییع شد . . . . عیدت مبارک رضایی من
سلام
دلم می سوزه . واقعا دلم به حال وبلاگم میسوزه . . .آخه آدم هم اینقدر بی توجه و تنبل
؟؟!! خودمو دارم میگم ها . حالا که خوب فکر می کنم می بینم مهد و درس و این حرفا
همش بهانه است . منی که همیشه عاشق این بودم که یه مداد و کاغذ بیاد دستم که توش
واسه وبلاگم مطلب بنویسم , نمی دونم حالا چی شده که حتی حوصله ی فکر کردن به
مطلب نوشتن روهم ندارم .
نه فقط وبلاگم اصلا یه مدته زیادیه که تو همه چی تنبل شدم .
حتی دیگه سراغی از تابلوهای نیمه کارم که افتاده گوشه ی اتاق نمی گیرم . واقعا خسته
شدم از این وضعیت . این بی حوصلگی و تنبلی خودشو چسبونده به من . نمره های این
ترمم رو هم فقط باید می دیدید.
یکی از بچه ها گفته بود این وبلاگ حال و هوای قدیم رو
نداره . . . واقعا راست گفته بود . در حقیقت همین حرف اون منو به فکر انداخت که یه
تکونی به خودم بدم . وبلاگی که روزگاری طی دو روز سی کامنت رو داشت حالا اینقده
سوت و کور و خلوت شده که خودمم نمیشناسمش . وبلاگی که کلی خاطره ازش دارم و
واسه همین هم هست که دلم نمیاد درشو تخته کنم .
یکی کمکم کنه دارم دیوونه میشم . هزار تا کار نصفه نیمه دارم اما همش میگم باشه واسه
بعد . دیگه از این اخلاق گندی که تازگیا پیدا کردم داره حوصلم سر میره .فقط ترسم همش
از یه چیزه . . . اونم اینه که دوستای گلم رو از دست بدم . می ترسم کاری کنم که منو
فراموش کنن و بگن یه زمانی یه دختری بود به اسم نرسیس فی go .( البته آقامون گفته
اسم فیگو رو از ته اسمم بردارم .![]()
![]()
![]()
![]()
به هر حال امیدوارم از این به بعد دیگه این طوری نباشم البته دیر دیر شاید آپ کنم ولی
سعی می کنم مثل الان نباشه . شما هم منو از راه حل ها و پیشنهاد های خودتون محروم
نکنین .
همتون برام عزیزید .

سلام
وبلاگمو که باز کردم حس کردم وارد یه وبلاگ متروکه شدم که هیچ
نشونی از آدمیزاد توش نیست . کلی خجالت کشیدم .
این مدت رو درگیر امتحانام بودم و خدا رو شکر دیروز آخرین امتحانمو
دادم . البته فکر کنم یه هفت , هشت , ده تاییش رو بیفتم ! ! !
حدود یه ماهی هم میشه که توی یه مهد خصوصی مشغولم و از ساعت
هفت صبح تا دو و نیم بعد از ظهر خونه نیستم . برا همین وقت سر
خاروندن ندارم . امیدوارم دلایلم موجه باشه . ولی میدونم که بازم همتون
مثل سابق بهم میگین : " تنبل" ! ! !
بگذریم . . . اینقدر سرم شلوغ بود که حتی نشد واسه محرم وبلاگمو آپ
کنم . خیلی دوست داشتم به مناسبت محرم این شعر رو تو وبلاگم بذارم
که نشد . ولی هنوزم دیر نیست و الان این کارو می کنم . . . . بازم
معذرت می خوام . . .

کنار دل و دست و دریا اباالفضل
تو را دیدم بارها یا اباالفضل
تو از آب می آمدی , مشک بر دوش
ومن در تو غرق تماشا اباالفضل
اگر دست می داد دل می بریدم
به دست تو از هر دو دنیا اباالفضل
تو لب تشنه پر پر شدی , شبنم اشک
به پای تو می دیدم اما اباالفضل
فدک مادری می کند کربلا را
غریبی تو هم مثل زهرا (س) اباالفضل
تو با غیرت و آب و دست بریده
قیامت به پا می کنی یا اباالفضل
سلام رفیق
آخرین کلام تو و نام تازه ی من است
و چه مهربانانه می سوزاندند
همه ی خاطرات ما را
در آن کوچه ی سبز
اگر چه پاییز بود
وطبق قانون طبیعت درختان برگ ریز . . .
ولی بهار بود حال و هوای آن کوچه
وقتی که می گفتی : " سلام محبوبه ی من . . . "
چقدر خزان انتظار
و چقدر بهار دیدار
هنوز به یاد دارد بوته ی یاس سرک کشیده از دیوار
امروز همان کوچه بود و همان دیوار
همان بوته ی یاس بود ولی . . .
بدون بهار
نه آن نگاه صمیمی
میان چشم هامان
نه حتی تبسمی کوتاه
به حرمت همه ی آن انتظارها
دیگر نه کوچه , کوچه ی ما بود و نه هوا , هوای ما
. . . . .
وشنیدم از لبان تو نام تازه ی خود را
که آرام می گفتی :
" سلام رفیق "
تهمینه





اما با ورود به دبيرستان هر چه اين اساتيد محترم رشته بودند پنبه شد و نامه
ـ تفريح سالم در کوچکترين فرصت حاصله








